هدیه ای برای خاک

- بر آسمان چه رفته که امشب
تلخست و تیره و تنگست آسمان
یکپارچه سیاه
سنگست آسمان؟
- باران، ستاره باران،
خالیست آسمان.
- با این ستاره باران
باید زمین چراغ فلک باشد
باید زمین ببالد از این باران
باید به کهکشان
شمع بلند پایۀ تک باشد.
- غوغا مکن غریب
آن شمعدان بگیر و فرود آی.
- این جا مزار لاله و سروست؟
- نه
این جا نهال آرزو و عشق
کاشته ام من.
از نردبان خشم فرا رفته
بر آسمان درد
یک افق خون
نگاشته ام من.
آهسته پا بنه
بر کشتزار من
گل های خسته خفته
بیدار می شوند.
در خون طپیدگان
از گریۀ تو، دخترک من
بیمار می شوند.
بگذار تا شهیدان
مستان بزم خون
شب را سحر کنند.
بگذار درد و داغ
از جانشان به خاک نشیند
وین تشنگان شادی و آزادی
از شبنم سپیده، لب خشک تر کنند.
یکدم برآی و پنجره بگشای
وین شهر را ببین:
شهر عروس های جوان بیوه
شهر زنان غمگین در قاب پنجره
شهر هزار مادر آواره
شهر رها شده گهواره.
مردان درون اشک زنان ذوب گشته اند
و حسرتی به وسعت یک شهر
در دیده مانده است.
شهر بلا کشیده
از بیوۀ عبوس، جوانی را
از خویش رانده است.
در زیر طاق این شب دلمرده، نغمه ای
جز تلخ مویه نیست
نه نه دگر درآی دلاویز شب شکاف
آهنگ و زنگ آن جرس راهپویه نیست.
ای دور مانده چه تنهایی
وقتی تمام عاطفه هایت را
یکجا به یک نفس
نابود می کنند
تا می روی خبر بگیری از گل یک شمع
می بینی ای دل غافل
آن شمع های پر گرفته همه دود می کنند.
کشتند.
کشتند تا که عشق
بی یار و یادگار بماند در انتظار.
کشتند تا جدا ز سرانگشت اشتیاق
گل ها بپژمرند به هر شاخ و شاخسار.
کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.
کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند.
کشتند تا امید بمیرد در این دیار.
کشتند تا که آزادی،
یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد.
کشتند تا سرود بگرید به زار زار.
آری بر اینهمه کشتند.
کشتند بیشمار.
هر روز، شلاقها ... شکنجه، پابند و دستبند.
سوز عصب گداز چو طغیان گردباد
در گسترای تن.
تکرار درد و داد
وآنگه گلوله باران
تک نقطه های سربی بی پایان.
پایان،
نه آشنا و نه دیدار
مانده به لب، نگفته چه بسیار.
دیدی
دشمن چه دشمنست؟
- ولی دوست
- بگذار تا خموش بمانم چو آینه
آئین حسن دوست فزودن
عمریست در تصور آئینۀ من است.
اینک
مائیم و سرخ گل ما و چشم تر
با توده های پر
از بلبلان گمشده در پردۀ سحر.
اما به گوش می شنوم من ز عمق باغ
آواز بلبلان بهاران دور را
زین رو دوباره خشت نوین می نهم به خشت
تا بر کنم به چشم تو قصر غرور را.
دردا که باز، خون
ظن خطا به رهروان سپیده را
ز اندیشه های خوابروان پاک می کند
دردا بر آدمی که حقیقت را
بس دیر چهره می گشاید و بس زود
در خاک می کند.
باری،
دریادلان
صیادهای سرخوش مروارید
تا بهر تو ز کام خطر هدیه آورند
در شامگاه سرخ به غرقاب ها زدند رفتند.
دیگر بر این کرانه ز آنان نشانه نیست.
موجی ز ره رسیده ولی دارد این پیام:
" گوهر اگر که بایدت از بحر
راهی جز این تلاش و تک جاودانه نیست. "
مرغ سپید من
این هرزه پو شکارگران آیا
در تو چه دیده اند که هر بار
قلب نجیبت را
آماج می کنند؟
وآنگه به بیهده در بال سرخ تو
شوق مدام رهایی را
تاراج می کنند.
گفتی،
گفتی و آه کشیدی:
- " کز خلق بیشمار
دارد کسی سپاس اینهمه ایثار؟ "
- بنگر چه طرفه می گذرد کار:
بر خاک " خاوران "،
با آنکه گزمه از پی هم پاس می دهد
دستان ناشناسی هر شب
بر گورهای تازه، گل سرخ می نهد
و داغدیدگان
- ناسازگار مردم پیشین –
در بزم غم، کنون
یارند و غمگسار و هم آوا
به معجزۀ خون.
ما قلب های خود را،
چون سیب های سرخ،
از شاخه می کنیم.
ما قلب هایمان را
چون جام می – به مهر و به سوگند –
بر سنگ می زنیم.
ما رنج می بریم
ما درد می کشیم،
دشمن ببیند، آری
ما گریه می کنیم.
قلب شکاف خوردۀ خود را
چونان
بذری ز خشمدانۀ آتش
بر خاک شخم خورده ز غم، هدیه می کنیم.
صبحست،
برخیز ای شب آمده غمگین غمگسار
کاین جامۀ سیاه غم آلوده بر دریم
وز خون آفتاب
سهمی به راهتوشه بر زندگان بریم.
رفیق سیاوش کسرایی